تبليغاتX
نوشته های من
نوشته هاي خط خطي من كه به همه ي اونايي كه دوستشون دارم تقديم ميكنم

شب

ناگهان

به پایان می رسد

و من

به امید سپیدۀ صبح

تا مرگ

در انتظارم...

(تا عید خدافظ)

+ خط خطی شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:0 قبل از ظهر  به قلم سعید | 

روزها می گذرند

و تنم در عطش ثانیه ها می سوزد

و دلم می خواهد

زودتر دست خدا روی سرم...

                                                     ...گل بکارد

و دلم می خواهد

پیله را باز کنم

بپرم در دل این خاک غریب...

روزها می گذرند

من میان پیلۀ تنهایی خود می لولم...
+ خط خطی شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 5:52 بعد از ظهر  به قلم سعید | 

بلورهای تنهایی شب

ترانه میگویند

و تو...

ستلره ها می رقصند

شهاب مِی می پراکند

آسمان مست

ستاره مست

ماه مست

شب ترانه...

باور تویی

که تنهایی شب را

به اسیری گرفته ای

که دیگر

نه شب تنهاست،

نه من

نه تمام عشاق شب پرست.

+ خط خطی شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 5:35 بعد از ظهر  به قلم سعید | 

آهای آهای دخترک تو قصه

یاد تو کنج قلب من نشسته

شبای بی کسی من تو ایوون

پرنده هم بال و پرش رو بسشه

بیا نگاه کن که چه سرده خونه

ساکته و پنجره ها شکسته

کنج قفس بی آب و دون و آواز

قناری هم غم زده هست و خسته

دفتر خاطرات گل سیاهه

قصۀ مردم همه درد و آهه

خورشیدمون تاریکه،نور نداره

امید ما فقط به نور ماهه

لاشخورا از تو لونشون پریدن

گلای سرخ باغچه مونو چیدن

عقاب دیگه نایی واسش نمونده

آتیش همه جنگلا رو سوزونده

بیا بیا دنبا رو زیر و رو کن

بیا دیگه چیزی به شب نمونده

بیا دیگه،قصه ها رو رها کن

ترانه شعر عاشقی رو خونده
+ خط خطی شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 5:20 بعد از ظهر  به قلم سعید | 
سلام

بعضی ها میدونن بعضی ها هم نه!

من الان سربازی هستم.

یه داستان نوشتم.اما زیاد نمیتونم تمرکز کنم

ممکنه یه مدت خیلی طولانی نتونم اینچجا بنویسم.

سال دیگه یه چند ماهی اینورتر یا اونورتر بر میگردم

فعلا خدافظ

+ خط خطی شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 7:6 بعد از ظهر  به قلم سعید | 

کاجِ باغِ خونۀ ما، یه بغل ترانه داره

از دل روزای برفی، از شبای بی ستاره

توی برفا، روی شاخَش یه کلاغ لونه می سازه

تو قمار و تخته بازی، پیر مرد همش می بازه

دو- سه سال پیش، توی سرما، چنتا شاخَشو بریدن

هیزمِ کاجِ تو باغ رو توی شومینه می چیدن

بچه ها بازی می کردن، توی باغ، میونِ جنگل

آدمِ برفی می ساختن،یه آدمِ چاق و تنبل

روزگار گذشت و رد شد، پیر مرد رفته زِ دنیا

بچه ها بزرگ شدن و کاجِ ما پیره و تنها

تو قمارِ لحظه های زندگی همیشه خسته

اون می خواد بمیره چونکه پیر مرد چشماشو بسته

کسی توی روزِ برفی، برفاشو نمی تکونه

یکی شاخَشو شکسته، برای گرمای خونه

توی فکرِ اون نهاله، که ریشَش توی زمینه

که یه روز میره زِ دنیا، آخه زندگی همینه

+ خط خطی شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:30 قبل از ظهر  به قلم سعید | 

پنجتا خط، یه قاب خالی،ضربدر میون دنیا

یه خونه، چنتا اتاقک، من و تو تو آسمونا

دخترک عکس چشاشو توی قاب نقاشی کرده

عروسک پشت نگاهش، بابا جون مثل یه برده...

پنجتا خط، یه قاب خالی،پینه های دست بابا

یه خونه، چنتا اتاقک،رنگ خشت و خون رو ابرا

من و تو بزرگ شدیم، باز دلمون تو قاب مونده

چش من به قابه اما غم تو عکسو سوزونده

فکر زخم دست بابا تو گلوم بغض می نشونه

یاد چشمای تو دختر،بغضمو می ترکونه

حالا تو کجای دنیا؟ من کجا؟غزل بهانست!

من و تو، یه قاب خالی... همه حرفا یه ترانست!

سنگ رو سنگ، تخته رو تخته،دیوارا همه می شن خط

آجره افتاده از سقف، روی دست اون یه خط زد

پنجتا دیوارو یه خونه،چارتا چوب،یه قاب خالی

یه خونه،چنتا اتاقک،من و تو...عجب خیالی!

چشامو می بندمو باز تو میای پیاده،هر بار

قطرۀ اشک و چشاتو قاب عکس جلوم، رو دیوار

شیشتا خط،قاب شکسته،دخترک چشاشو بسته

دیگه اون همیشه خوابه،از این دنیا شده خسته

حالا خطّا مث سنگن!حجم سنگ قبرو دارن

بابا جون توی زمینه،سنگو روی اون میذارن

یه دونه خط شکسته! قاب عکس و ابر پاره

یاد تو،یاد بابا جون، من و چشمک ستاره

+ خط خطی شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:27 قبل از ظهر  به قلم سعید | 
ابر سفیدی بالای سرم ایستاد

روی آن شعر نوشتم

باد زد

جوهر شعر پخش شد

ابر سیاه بارید

ولی...

"تو" خیس شدی

یادم رفته بود برایت چتر بکشم...

+ خط خطی شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 5:3 بعد از ظهر  به قلم سعید | 

همه میگن من دیوونم ولی نیستم،رضا می دونه! تازه اگرم بودم منو اینجا که نمی آوردن! می آوردن؟...نه! خب دیدین دیوونه نیستم؟ تازشم من مهندس هم هستم، این عینک و کیف که دستمه رو نمی بینین؟ خودم که میدونم هر کی درس بخونه مهندس می شه، تازشم اگه بیشتر بخونه دکتر می شه.اینا رو رضا بهم گفته، خوب منم درس خوندم دیگه! رضا بهم درس داده، ببینین اسممو می تونم بنویسم، نــــــگــــــــار...! دیدین بلدم؟ دیدین مهندسم، تازشم من از خون که دوست ندارم چون دکتر نشدم... نه!!!ببخشید دوست نداشتم دکتر بشم چون از خون بدم میاد، خوب دیگه بیشتر نخوندم دیگه اگه می خوندم دکتر می شدم از خون هم بدم میاد از سروش هم بدم میاد آخرین بار مث خون شده بود صورتش قــــــــــــرمـــــــــــــز شده بود. تازه انگار صورتشم با آب و خون شسته بود!راستی می گن کار رضا بوده ولی دروغ می گن آخه رضا که باد نیستش که می گن اون روز که خون شده بود رضا خونش کرده بود ولی رضا که بلد نبود خونش کنه خودش خون شد اگه رضا بلد بود که رضا هم دوس نداشتم!

رضا خیلی خوبه فیلمای قشنگ قشنگ میاره نگا کنیم همیشه هم میریم تو اتاق من وقتی همه بیرونن قایم موشک بازی می کنیم. اون از پنجره میاد  من هم می ترسم ولی بعدش خوبه که درو می بندیم و فیلم می بینیم و بعدشم...راستی رضا مهندس نیست ها!...سروش دوست رضا بود که نیست دیگه خون شده رفته تو زمین!همه میگن زیر خاک بردنش ولی نمی شه که با اون هیکلش جاش نمیشه تو گلدون آخه کوچیکه خاک کم میاد خوب!

آها! رضا با اون اومده بود خونمون،بازم داشتم بازی می کردم که از پنجره اومده بودن داخل که درو قفل کردم و رضا گفت امروز می ریم خونه خودشون منم رفتم ولی از پنجره نه ها!آخه من که کلید در پشتیشونو نداشتم،تازه اگه داشتم که اتاق اون طبقه اول نبود که،تازه اصلا خونه اونا حیاط پشتی نداره که!

خونشون پر از اسباب بازی داشت همشم مال شهاب و شراره کوچولو بودن.اتاق رضا و من اون بالا  بود دیگه! من یه بار رفته بودم. سروش می خواست بغلم کنه ولی من که مال اون نبودم که بغلم کنه،من مال رضا بودم همیشه خودش می گفت بعدش بغلم می کرد. سروش که بغلم کرد زدم بو سرش با چراغ، از اونا که یه گلدون برعکس گزاشتن روشتازه به سقف هم آویزون نبود!

سروش خودشو خون کرد و از بالا پرید پایین که بیشتر خون بشه،از بالا همه چیز خون بود یه کم سروش هم وسط خونا بود ولی اونم داشت خون میشد.

رضا بهم نگفت مال اونم و دیگه بغلم نکرد ولی من رفتم تو رختخواب که مث همیشه رضا بیاد ولی نیومد. گفت به هیشکی هیچی نگم و برم خونه و منتظرش باشم.ولی من رفتم خونه و بو رختخواب منتظرش بودم مث همیشه بیاد و دوتایی بازی کنیم با من!نیومد اون روز آخه سروش رو چون خون شده بود که، دیگه سروش نبود خوب باید تمیزش می کرد. راستی وقتی که دکتر بشی بازم باید درس بخونی که بشه مث شما قاضی شد؟

+ خط خطی شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 3:3 بعد از ظهر  به قلم سعید | 
پشت پرده

صحنه ها ساخته شده اند

دخترک رو به گل سرخ نشسته

گرامافون می خواند

پنجره ها بسته

پرده بر می دارند

اشکها می ریزد

ـ خواه به شوق خواه به غم ـ

گلها پرپر شده اند

ـ خواه به شوق خواه به غم ـ

پنجره باز است و آن سوی حیاط

پسرک

بله را می گوید

بوسه ای بر لب

خنجری در سینه ...

+ خط خطی شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 7:9 بعد از ظهر  به قلم سعید | 

دلتنگ تر از همیشه و نزدیک تر از فردا

 

بیزاری من از شب نیست

 

چراغم را گم کردم

 

دلتنگ شما-دوستان-شاید

 

که این بار آخر باشد

 

که میبینم یا نمیبینم

 

چه فرقی میکند؟

 

به پایان،به تنهایی

 

به همه ی آخرها

 

نزدیک ترم از خودم

 

نزدیک تر از فردا به رسیدن به سرزمین تنهایی ام

 

و نزدیکتر از همه به ادامه

 

بیزاری من از شب نیست

 

شب نیز به پایان میرسد

 

-شاید رسیده، نمیدانم-

 

دلتنگ ثانیه های با تو بودن

 

که هنوز نرسیده محو شد

 

-در خیالم-

 

نزدیکم به بیداری

 

دلتنگ  به پایان رساندن

 

بیزارم از خودم که همه را خواب بودم

 

فصل رسیدن نزدیک است

 

شاید همین حالا...

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 11:28 قبل از ظهر  به قلم سعید | 
سلام

خیلی وقته نیومدم اینجا چون خیلی وقته چیزی ننوشتم.

دلم تنگ شده بود واسه اینجا.

این دوتا باشه تا بعد.

بر میگردم

خیلی زود و با دستی پر


+ خط خطی شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 12:22 بعد از ظهر  به قلم سعید | 

کاش باران ببارد

امشب، دوباره

هر چند تابستان است

تا قطراتش صورتم را نوازش کند

و تو نفهمی

که گریه میکنم...

+ خط خطی شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:53 بعد از ظهر  به قلم سعید | 

همین مسیر کوتاه را رفتم و برگشتم

زمین را میگویم

اما زیبا نبود وقت برگشتن

به آخر خط رسیده ام

اما باز هم در رفت و برگشتم

مانند پاندول ساعت

زمین گرد نیست

گالیله اشتباه میکرد

مسطح هم نیست

خطی کوتاه است

برای قدم زدن

و همه چیز تکراری است

این نگاه تو بود که زیباترش میکرد

و نگاه من که زشت تر از همیشه...

و همه مرا بخاطر می آورند

جز ماه که همیشه میخندد

                   - تو اشتباه میکردی-

چه بروی و برگردی

چه بایستم و نگاهش کنم

همیشه میخندد

شاید به من

که دیگر بریده ام

یا به تو

که دیگر پریده ای

میپرم از این خط

تو پرواز کردی و من

بالهایم را هدیه دادم

فقط میپرم...

+ خط خطی شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:52 بعد از ظهر  به قلم سعید | 

یه بچه کوچیک و چست و چابک

لخت و پتی میون دشت لاله

رفته بودیم سیزده بدر ،تو صحرا

خاطره ها وای که چقد باحاله

یه روز سر کوچه نشسته تنها

یه روز دیگه میون جنگ و دعوا

بو فوتبال هم دنباله شر میگرده

همیشه هم با همه قهر میکرده

یادش بخیر، بچگیا چه خوب بود

همیشه جای توپمون تو جوب بود

مامان همیشه گوشمو می پیچوند

همیشه توی گوشم روقه می خوند

که بچه این چه کاریه؟ بسته

اگه بری گوشِت کف دسته...!

همش می گفت درس بخونم،یه گوشه

دیگه نرم فوتبال بازی تو کوچه

حالا دیگه بچگیا تمومه

این روزا مثل کفتری رو بومه

بخوای بهش نزدیک بشی می پره

خاطره هاتو جای دور می بره

اون کوچولو چه قد کشیده حالا

دیگه از اون درخت نمیره بالا

دیگه گذشت ریاضی و هندسه

دیگه نصیحت و درس بخون بسه

دیگه براش فوتبال بازی یه خابه

دویدن تو کوچه براش سرابه

دو روز دیگه این روزا هم رد میشه

زندگیشم شبیه یک خط میشه

خط شکسته شده اون سرنوشت

هر چی بوده خدا برامون نوشت

یه روز بالا، یه روز پایین تو چاله

یه خط صاف تو زندگی محاله

چن وقت دیگه دو سه تا بچه داره

یه زندگی، یه زن،یه خونه داره

ترانۀ زندگی بچه هاش

همینه که الان نوشتیم براش

زندگیا همیشه اینجوریه

یه روز خوشی یه روز غم و دوریه

+ خط خطی شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:51 بعد از ظهر  به قلم سعید | 

مرده

و آویزان به طنابی سبز

که با دست خودم گره طناب دارش را بافتم

خرگوش سفیدی که برای تولدت خریده بودم...

+ خط خطی شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:47 بعد از ظهر  به قلم سعید | 
ماه مرد

شبی که مرا می زیست

حادثه برای من اتفاق افتاد

اما

ماه مرد

+ خط خطی شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:2 قبل از ظهر  به قلم سعید | 
شب بود و ستاره بود و تاریکی محض

                                               دزدیدندش

سرما و سیاهی و سنگینی سنگ

                                             دزدیدندش

خدایا چه شبی؟سخت تر از عاشورا

شب از وسط دیار ما بردندش

گنبد و مناره و ماه و نسیم

تاریکی و شیطان بودند کمین

پشت سر شب و لای سنگهای سیاه

در چشم به هم زدن گرفتند نسیم

از روشنی و ذلال آب ، از باران

از بین من و میان دلهای شما...

+ خط خطی شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:23 بعد از ظهر  به قلم سعید | 
مسافر جان نرو

               تنهایمان نگذار

اگر رفتی،تنت سالم سفر خوش باد

گوارای وجودت آن شراب ناب تنهایی

ولیکن خاطرت باشد مه روزی، ساعتی، وقتی

بیا و دست ما گیر و ببر از کوچه وحشت

دلم با توست، می دانی؟

سفر خوش باد مسافر،یاد کن مارا!

                                                                                  نسیم روحت شاد

+ خط خطی شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:15 بعد از ظهر  به قلم سعید | 
دستای سرد من

تو جیب کاپشنم

سرما و سوز برف

می لرزونه تنم

یادت میاد بهار؟

شب و ستاره ها؟

 برگای شبدر و

خیل ترانه ها؟

آتیش توی شب

نبض صدای ما

آهنگ شیش و هشت

رقص من و شما؟

امروز بی توام

یاد تو کافیه

دستای تو حالا

تو دستای کیه؟

دوست قدیمی و

امسال آشنا

آشنا؟ چه عرض کنم

یک دنیا بین ما

رفتی و اون بهار

بی تو تموم شده

تابستون هم که رفت

حالاخزون شده

پایئز و برگ زرد

من موندم و خودم

پائیز هم پرید

مثل تو از برم

سرما رسیده باز

حالا سردمه

یک کوه هیزم هم

تو این زمون کمه

ابرای کاغذی

برف رو زمین نشست

سرما زده بیا

بال و پرم شکست

داره بهار میاد

بازم ستاره ها

اسم تو و بهار

توی ترانه ها

نیستی و من هنوز

چشم انتظارتم

دست من و شما

بازم تو دست هم...

+ خط خطی شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:9 بعد از ظهر  به قلم سعید |