![]() |
![]() |
|
| نوشته هاي خط خطي من كه به همه ي اونايي كه دوستشون دارم تقديم ميكنم |
|
کاش باران ببارد امشب، دوباره هر چند تابستان است تا قطراتش صورتم را نوازش کند و تو نفهمی |
|
+ خط خطی شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:53 بعد از ظهر به قلم سعید |
|
|
همین مسیر کوتاه را رفتم و برگشتم زمین را میگویم اما زیبا نبود وقت برگشتن به آخر خط رسیده ام اما باز هم در رفت و برگشتم مانند پاندول ساعت زمین گرد نیست گالیله اشتباه میکرد مسطح هم نیست خطی کوتاه است برای قدم زدن و همه چیز تکراری است این نگاه تو بود که زیباترش میکرد و نگاه من که زشت تر از همیشه... و همه مرا بخاطر می آورند جز ماه که همیشه میخندد - تو اشتباه میکردی- چه بروی و برگردی چه بایستم و نگاهش کنم همیشه میخندد شاید به من که دیگر بریده ام یا به تو که دیگر پریده ای میپرم از این خط تو پرواز کردی و من بالهایم را هدیه دادم فقط میپرم... |
|
+ خط خطی شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:52 بعد از ظهر به قلم سعید |
|
|
یه بچه کوچیک و چست و چابک لخت و پتی میون دشت لاله رفته بودیم سیزده بدر ،تو صحرا خاطره ها وای که چقد باحاله یه روز سر کوچه نشسته تنها یه روز دیگه میون جنگ و دعوا بو فوتبال هم دنباله شر میگرده همیشه هم با همه قهر میکرده یادش بخیر، بچگیا چه خوب بود همیشه جای توپمون تو جوب بود مامان همیشه گوشمو می پیچوند همیشه توی گوشم روقه می خوند که بچه این چه کاریه؟ بسته اگه بری گوشِت کف دسته...! همش می گفت درس بخونم،یه گوشه دیگه نرم فوتبال بازی تو کوچه حالا دیگه بچگیا تمومه این روزا مثل کفتری رو بومه بخوای بهش نزدیک بشی می پره خاطره هاتو جای دور می بره اون کوچولو چه قد کشیده حالا دیگه از اون درخت نمیره بالا دیگه گذشت ریاضی و هندسه دیگه نصیحت و درس بخون بسه دیگه براش فوتبال بازی یه خابه دویدن تو کوچه براش سرابه دو روز دیگه این روزا هم رد میشه زندگیشم شبیه یک خط میشه خط شکسته شده اون سرنوشت هر چی بوده خدا برامون نوشت یه روز بالا، یه روز پایین تو چاله یه خط صاف تو زندگی محاله چن وقت دیگه دو سه تا بچه داره یه زندگی، یه زن،یه خونه داره ترانۀ زندگی بچه هاش همینه که الان نوشتیم براش زندگیا همیشه اینجوریه یه روز خوشی یه روز غم و دوریه |
|
+ خط خطی شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:51 بعد از ظهر به قلم سعید |
|
|
مرده و آویزان به طنابی سبز که با دست خودم گره طناب دارش را بافتم خرگوش سفیدی که برای تولدت خریده بودم... |
|
+ خط خطی شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:47 بعد از ظهر به قلم سعید |
|
|
ماه مرد
شبی که مرا می زیست حادثه برای من اتفاق افتاد اما ماه مرد |
|
+ خط خطی شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:2 قبل از ظهر به قلم سعید |
|
|
شب بود و ستاره بود و تاریکی محض
دزدیدندش سرما و سیاهی و سنگینی سنگ دزدیدندش خدایا چه شبی؟سخت تر از عاشورا شب از وسط دیار ما بردندش گنبد و مناره و ماه و نسیم تاریکی و شیطان بودند کمین پشت سر شب و لای سنگهای سیاه در چشم به هم زدن گرفتند نسیم از روشنی و ذلال آب ، از باران از بین من و میان دلهای شما... |
|
+ خط خطی شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:23 بعد از ظهر به قلم سعید |
|
|
مسافر جان نرو
تنهایمان نگذار اگر رفتی،تنت سالم سفر خوش باد گوارای وجودت آن شراب ناب تنهایی ولیکن خاطرت باشد مه روزی، ساعتی، وقتی بیا و دست ما گیر و ببر از کوچه وحشت دلم با توست، می دانی؟ سفر خوش باد مسافر،یاد کن مارا! نسیم روحت شاد |
|
+ خط خطی شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:15 بعد از ظهر به قلم سعید |
|
|
دستای سرد من
تو جیب کاپشنم سرما و سوز برف می لرزونه تنم یادت میاد بهار؟ شب و ستاره ها؟ برگای شبدر و خیل ترانه ها؟ آتیش توی شب نبض صدای ما آهنگ شیش و هشت رقص من و شما؟ امروز بی توام یاد تو کافیه دستای تو حالا تو دستای کیه؟ دوست قدیمی و امسال آشنا آشنا؟ چه عرض کنم یک دنیا بین ما رفتی و اون بهار بی تو تموم شده تابستون هم که رفت حالاخزون شده پایئز و برگ زرد من موندم و خودم پائیز هم پرید مثل تو از برم سرما رسیده باز حالا سردمه یک کوه هیزم هم تو این زمون کمه ابرای کاغذی برف رو زمین نشست سرما زده بیا بال و پرم شکست داره بهار میاد بازم ستاره ها اسم تو و بهار توی ترانه ها نیستی و من هنوز چشم انتظارتم دست من و شما بازم تو دست هم... |
|
+ خط خطی شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:9 بعد از ظهر به قلم سعید |
|
|
دست به ظاهر گرمش در دست تو گم می شد!
یادت هست؟ من بودم و تو بودی و او بود و.... مچ دستش سر انگشتانش را در دست تو جستجو میکرد و صدای حرف زدن من می آمد که با... ..... دست سرد مرگ دستان کوچکش را ذوب کرد و نفر چهارم که مرا... |
|
+ خط خطی شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:14 قبل از ظهر به قلم سعید |
|
|
کوچه راهم را بست
خاک چشمم را شست آب دریافت مرا غرقه ام در رؤیا خاطره چشمم را تا نهایتها برد یادم آورد که با تو چه خوشی ها داشتم دیگر اکنون تنهام مانده ام بی فردا روز من بی رنگ است یاد تو قطعۀ نوری که به ره مانده هنوز سنگ در دست من است شیشۀ یاد تو آنجا... آنجاست ناگهان...............وای، شکست |
|
+ خط خطی شده در
دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 1:48 بعد از ظهر به قلم سعید |
|
|
بيست و چهارم پاييز:
ديروز به دنيا آمدم عاشق شدم، ديروز و ديروز بود كه من مردم بيست و پنجم پاييز: امروز، زاده شدم ظهر، عاشق خواهم شد و غروب نخواهم مرد تا... بيست و ششم پاييز: ... كه در من زاده شوي با تو هستم عشق پاييزي عشاق و...آنكاه هركز پاييز نخواهد شد |
|
+ خط خطی شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 11:43 قبل از ظهر به قلم سعید |
|
|
صدای خش خش برگای زرد پاییزی که زیر پای عابرها خورد میشدن اونو از چرتی که رفته بود بیدار کرد. گوشه ی خیابون افتاده بود. باد سوزناکی که میومد اذیتش میکرد. اون طرف خیابون چندتا جوون ایستاده بودن. - سلام - سلام، خوبی؟ - ممنون. سیگار میکشی؟ - من سیگاری نیستم! - بابا کسی نمیفهمه. حالا یکی ضرر نداره. قلبش آتیش گرفت. حالا مطمئن شد که هنوز قلبش کار میکنه! میخواست داد بزنه اما نمی تونست.به زحمت بلند شد که به اون جوون چیزی بگه ولی رمقی براش نمونده بود... ---------------------------------------------- - سلام - سلام ، خوبی؟ - ممنون. سیگار میکشی؟ هوای پاییزی سخت دلگیر بود. خیلی دلش پر بود. صدای برگا که زیر پای دیگران خورد میشدن اذیتش میکرد. - من سیگاری نیستم! ولی دلش میخواست یکیشو امتحان کنه. دیگه چه اهمیتی داشت؟ وقتی اونا به حرفاش توجهی نداشتن چه لزومی داشت که به حرفاشون گوش کنه؟ - بابا کسی نمیفهمه. حالا یکی ضرر نداره. دستشو دراز کرد که ازش بگیره که متوجه چیزی اون گوشه ی خیابون شد. یه نفر داشت به طرفش میومد. یه معتاد آش و لاش. دیگه دمدمای مرگش بود. به زور راه میرفت. دستشو به طرف اونا دراز کرده بود.یعنی سیگار میخواست؟ - هی! مرتیکه ی معتاد! برو گم شو تا قلم پاتو خورد نکردم. بذار سیگارتو روشن کنم. اولین باری بود که لب به سیگار میزد. اون معتاد چی میخواست بگه؟ مهم نیست. همه چیز گذشت. ولی به نظر میاد اون داره... ---------------------------------------------- با هزار زحمت بلند شد و به طرف اونا رفت.برگای زرد همه جا روگرفته بودن.اون نباید این کارو انجام بده. سیگار رو گذاشت روی لبش. دستشو دراز کرد که چیزی بگه. همین که دهنشو باز کرد اون سیگاریه تهدیدش کرد که پاشو میشکنه. دیگه داشت دیر میشد.سیگار رو روشن کرد. اشک از چشاش سرازیر شد. روی زمین افتاده بود و یادش به اون روز افتاد. یه روز خوب بهاری، همه جا پر از گل بود. بوی بهارنارنج تمام محله رو پر کرده بود. با دوستاش رفته بودن بیرون. اون روز همین اتفاق های که امروز افتاد، افتاده بود. حالا میفهمید که اون معتاد که دستشو دراز کرده بود نمیخواست از اونا سیگار بگیره، میخواست چیزی رو بگه که امروز میخواست به این جوون بگه!! اما روزگار باز گردش خودشو تکرار کرده بود..... |
|
+ خط خطی شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 2:47 بعد از ظهر به قلم سعید |
|
|
اگه مردی کلیک کن
نظر یادت نره
|
|
+ خط خطی شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 4:24 بعد از ظهر به قلم سعید |
|
|
می پرسن نظر شما درباره آسفالت شدن این محله چیه؟
یارو میگه: با سلام خدمت شما و همه بینندگان و شنوندگان عزیز و همچنین مقام معظم رهبری و خانواده های معظم شهدا و ایثارگران و تشکر از تمامی مسئولان محترم نهادهای دولتی علی الخصوص اعضای محترم شورای شهر تهران و کارکنان محترم شهرداری شهر تهران آقا من بچه این محل نیستم! ----------------------------------------------------- می دوني بازي روزگار چيه؟؟ اين كه تو چشم بذاري من قايم شم . بعد تو يكي ديگه رو پيدا كني!!! --------------------------------- آدمك! دست خطي كه تو را عاشق كرد شوخي كاغذي ماست بخند! فكر كن درد تو ارزشمند است فكر كن گريه چه زيباست بخند!-------------------------------------تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلوده به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت!---------شب کنار ما ایستاده بود ونغمه های زبانی دیگر را نجوا می کرد جرئت دوستی در ما می میرد و این به گمان گروه استعفاست ما – بی دفاع – می گوییم : نه "نه " ی ما باری هرم دود است دیگران سخنی – اگر هست– بگویند. * ما خویش را در شک می بافیم هنگام که خنیاگران "هیچ" می نوازند. * این صدای تنهائی ی جمعیت است و ما این افول را بیاد داریم. * کو راه رفتن؟ که ماندن همیشه ماندن است!-----------------------------اگه "من" بشکنمت چه حالی می شی؟ اگه "من" بهت دروغ بگم چه حالی می شی؟ اگه "من" حوصله ات و نداشته باشم چه حالی می شی؟ اگه "من" ناراحتت کنم و حتی وقتی بفهمم کارم اشتباه بوده عذر خواهی نکنم چه حالی می شی؟ اگه "من" به گریه ها و غم هات بی توجه باشم چه حالی می شی؟ اگه "من" خنده ها و شادی هات برام مهم نباشه چه حالی می شی؟ اگه "من" برم وازت دور بشم و نیام چه حالی می شی؟حالا "تو ": منو می شکونی عین خیالت نیست ! بهم دروغ می گی عین خیالت نیست ! حوصله امو نداری عین خیالت نیست ! ناراحتم می کنی و با اینکه می فهمی کارت اشتباه بوده بازم عذر خواهی نمی کنی عین خیالت نیست ! به گریه هام و غم هام بی توجهی و عین خیالت نیست ! خنده ها و شادی هام برات مهم نیست و عین خیالت نیست ! رفتی و ازم دوری و نمیایی و عین خیالت نیست ! ذات ما اینجوریه. ما همه اینها رو فقط در صورتی که در حق خودمون اتفاق بیفته نادرست می دونیم و می گیم بی انصافیه!!!!!اما هر روز انجامش می دیم و می دیم و می دیم و می دیم.عین خیالمونم نیست. یادمه یه شب با خودم یه عهدی کردم. هنوزم پاش وایسادم و وامیستم.حتی اگه تو همینجوری به کارات ادامه بدی. آره " و من آنشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم ! " حالا من بازم می گم عیب نداره و مثل همیشه به دل نمی گیرم. چون نمی خوام جای خوب و دنج و قشنگت رو تو قلبم به قهر و کینه و نفرت اجاره بدم. تا باز باشی اینجا تو قلب من!!!!!!!!----------------------------چقدر خوبه كسي رو داشته باشيم كه باهاش زندگي كنيم، ولي چقدر زيباست كه كسي رو داشته باشيم كه نتونيم بدون اون زندگي كنيم------------------------- صبر کن ! ... چمدانت را نبند ... اندکی نگاه ترک خرده و صدای ابریم را هم در دستمالی سپید گذاشتهام، بگذار در چمدانت و هر جا در چشم باد بلاتکلیفی دیدی، دستمال را به دست باد بده و بگذار به هر سو که میخواهد بوزد.کفشهای سرنوشتت را به پا کن. من کنار در ایستادهام. برایت پیالهای آب در سینی آماده کردهام که برگهای سبز نارنج را غرق کند، کنارش دفترچه خوانده نشدهام را گذاشتهام که انباری ست برای کلمهها: سلام ... دوستت ... تنها ... فردا ... شهر ... دلتن...----------------------عاشقت خواهم ماند، بيآنکه بداني. دوستت خواهم داشت، بيآنکه بگويم. درد دل خواهم گفت، بي هيچ کلامي. گوش خواهم داد، بي هيچ سخني--------------------شيشه ي دل را شکستن احتياجش سنگ نيست// اين دل با نگاهي سرد پرپر مي شود-------------------- در اخرين لحظه ديدار به چشمانت نگاه كردم و گفتم بدان اسمان قلبم با تو يا بي تو.................\1------------------------ من نميدانم و همين درد مرا سخت ميآزارد كه چرا انسان اين دانا اين پيغمبر در تكاپوهايش چيزي از معجزه آنسوتر ره نبرده است به اعجاز محبت چه دليلي دارد چه دليلي دارد كه هنوز مهرباني را نشناخته است و نمي داند در يك لبخند چه شگفتي هايي پنهان است من بر آنم كه درين دنيا خوب بودن، به خدا سهلترين كار است و نميدانم كه چرا انسان تا اين حد با خوبي بيگانه است و همين درد مرا ميآزارد----------------گــــــــــفــــــتـــــــم... می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم... او رفت و تنها ماند .... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد... از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو.... گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!! گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش... گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است.... گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است.... گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود.... گفت: عشق دروغی بیش نیست.... گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی.... گفتم:عشق درد است ... گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است... گفتم: عشق تضاد است.... گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است.... گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است.... گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه..... به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ... گفتم عشق راز است .... راز بین من و توست و بر ملا نمی شود .... هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ..... آهی سردی کشید.... دیگه هیچی نگفت.... سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت.....-----------------------پـــــرســـیــــد.... پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست---------------: دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند بين راه بر سر موضوعي اختلاف پيدا كردند و به مشاجره پرداختند يكي از آنها از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد دوستي كه سيلي خورده بود، سخت آزرده شد ولي بدون آن كه چيزي بگويد، روي شن هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد آن دو كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا به يك آبادي رسيدند. تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنن د ناگهان شخصي كه سيلي خورده بود، لغزيذ و در بركه افتاد. نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمكش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن كه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره اي سنگي اين جمله را حك كرد: «امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داددوستش با تعجب از او پرسيد: بعد از آنكه من با سيلي تو را آزردم، تو آن جمله را روي شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حك مي كني؟ ديگري لبخندي زد و گفت: وقتي كسي ما را آزار مي دهد، بايد روی شن هاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش، آن را پاك كنن ولي وقتي كسي محبتي در حق ما مي كند بايد آن را روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از ياد ها ببرد-------------------- انفرادي چشمانت ، وسيعترين سلول دنياست و من چقدر دوست دارم هيچ وقت تبرئه نشوم چقدر دوست دارم ،حبس ابد به پرونده ي عاشقي ام بخورد انفرادي چشمانت را ، شبي چند اجاره ميدهي ؟ مي خواهم اشتراك شوم.------------------ بعد از تو در شبان تیره و تار من دیگر چگونه ماه آوازهای طرح جاری نورش را تکرار می کند بعد از تو من چگونه این آتش نهفته به جان را خاموش میکنم ؟ این سینه سوز درد نهان را بعد از تو من چگونه فراموش میکنم ؟ من با امید مهر تو پیوسته زیستم بعد از تو ؟ این مباد که بعد از تو نیستم بعد از تو آفتاب سیاه است دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست بعد از تو درآسمان زندگیم مهر و ماه نیست بعد از من آسمان آبی است آبی مثل همیشه آبی-----------------hichi nadaram begamshayad too poste badi tozih dadam hich kodoom az ina kare man nistina be man hadie shodekheyli ham dooseshoon daramnazaretoono beginfaghat ye khaheshhamash nagid in post ham mesle posthaye ghablit ghashang boodman mikham nevisandegi ro yad begirammikham azam enteghad beshepostaye tablighi ham nazarin faghat vaghti bezarin ke ye enteghad karde bashinmamnoon |
|
+ خط خطی شده در
یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 4:39 بعد از ظهر به قلم سعید |
|
|
سلام
خیلی وقته نیومدم امکان دسترسی به اینترنت رو نداشتم یه چیزایی دارم اما الان نمیتونم ان شاالله تا چند روز دیگه با یه داستانک(منظره) میام فعلا یه دو بیتی از برادر بزرگم رو داشته باشید تا بعد ............................................................ مرده ام در کوچه های بی کسی سنگ قبرم را نمیسازد کسی سوختم،خاکسترم را باد برد بهترین یارم مرا از یاد برد |
|
+ خط خطی شده در
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 4:44 بعد از ظهر به قلم سعید |
|
|
ما به هم می آییم چون سپیدی به سیاه تو ذلالی ، من خاک خاک تشنه، من کویر... قطره بارانی شو فرود آ بر من تا که این سینه ی آتش زده ام سیر شود تو کجایی اکنون؟ من همان خاک غریبم که پی عطر تو اینجا ماندم عطر باران زده ی تو اینجاست تو کجایی اکنون؟ توذلالی چون آب و من آن ماهی خسته که ته تنگ بلور چشمش را به امید دیدن رویایت می بندد آرام... که تواند روزی در وجود تو خودش را بکشاند ، شاید شایدم من آبم لیک مردابی پیر که به امید رسیدن به دل دریایی زنده ماندست اکنون دل من دریا را بودنت ترجمه کرد... بودنتو دل من را جوان می سازد تو ندانی دل من آنکه اینجا مرده آنکه جان داد پی این همه نا عدلی ها به دل من جان ده چون شرابی به زمین که برای دل مرده تنان می ریزند من چو شب تاریکم ماه من شو اکنون مرا روشن کن من به تو محتاجم تو مرا میدانی من تو را میخوانم که کنارم مانی این همه درد و دلم را بشنو آه و ناله، جگر سوخته ام را اکنون تن من می نتواند که بماند زنده ارزشی نیز ندارد که بماند زنده روح من آزاد است هدیه ام را دریاب قلب من، تکه ای از روح و تن مرده ی من... |
|
+ خط خطی شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 5:24 بعد از ظهر به قلم سعید |
|
|
از از کاری که انجام داده بود خیلی خوشحال بود. داشت به آرزوش میرسید. نسیم خنک به صورتش میخورد. چشماشو بسته بود. دستاشو باز کرده بود. درست مثل عقاب. موهاش توی باد تکون میخوردن. به گذشتش فکر کرد. به چیزای که باعث شده بود اون این کارو انجام بده.به اختلافایی که با خونوادش داشت. روی هر چیز کوچیکی دعواشون میشد. به نمره های دانشگاهیش که نتونسته بود اونا رو به حد مطلوب برسونه و به همین دلیل همه ی تعطیلاتش رو با خونوادش سرو کله میزد و سرکوفت می خورد. بالاخره باید اون کارو انجام میداد. به فقر مالی که داشت فکر کرد. به همه اختلافایی که با دیگران داشت، هیچکس با اون زیاد نمیجوشید. آخه یه بچه فقیر بود یا لااقل متوسط... بقیه همه پولدار بودن. هنوز از تصمیمش راضی و خوشحال بود. نسیم صورتشو نوازش میکرد و موهاش توی باد میرقصیدن. فکرش جاهای دیگه هم رفت.وقت زیادی نداشت. به چیزایی که داشت و به چیزایی که با زحمت به دست آورده بود فکر کرد. به چیزایی که هیچکس دیگه اونا رو نداشت فکر کرد. به اون زندگی آروم و بی دردسری که داشت،به سلامتی که داشت، بیماری هایی که همه داشتن و اون حتی یه دونه قرص مسکن برای سر درد هم نخورده بود... به مادرش فکر کرد، لحظه ای که خبر رو بهش میدن، اشکای مادرش قلبشو به درد آورد. صدای ضجحه های مادرش گوششو کر کرد.دیگه اون نسیم ملایم خوشایند نبود. به اون هفته ی طلایی فکر کرد، اون هفته که برای یکی از امتحاناش خوب خونده بود و نمره اول کلاس شده بود فکر کرد. آره اون بچه تنبل مبتونست نمره ماکس کلاس بشه و هر چیزی میخواد به دست بیاره اما... به تنها دوستش فکر کرد، به اون دختر که همه کاری بهخاطرش میکرد. شاید اون میتونست بهترین همسر دنیا باشه اما... همه چیز رو از دست داده بود، فقط با یه کار احمقانه. هنوز نسیم میومد، به صورتش سیلی میزد. پشیمون شده بود، از کاری که انجام داده بود ولی دیگه فایده ای نداشت، اون از بالای برج پریده بود...
|
|
+ خط خطی شده در
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 8:3 بعد از ظهر به قلم سعید |
|
|
دیدی که دلم طاقت دوریتو نداشت؟
دیدی دل تو رفت و منو تنها گذاشت؟ چند وقتهکه این دل به هوای تو نشست وقتی که تو رفتی دل تنهام شکست اون روز که تو رفتی یادته گفتی به من تا وقتب که هستی دل تو با دل من؟ سالهاست که منتظر نشستم تو بیای از روزی که رفتی همش میگم که تو میای اصلا تو نباشی دل من مال کیه؟ وقتی تو نباشی معنی عشق چیه؟ اینجا دل من خسته و تنهاست بیا من منتظرم،قط تو ،تنها تو بیا... |
|
+ خط خطی شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 8:27 بعد از ظهر به قلم سعید |
|
|
دیوانه بمانید، اما مانند عاقلان رفتار کنید.
خطر متفاوت بودن را بپذیرید،ولی بیاموزید بدون جلب توجه متفاوت باشید. پائولو کوئیلو این چیزیه که من همیشه دنبالش بودم (الف)جون میبینی؟ آدمایی هم هستن که با ما هم عقیده باش. |